درباره دو قدم اين ور خط، نوشته احمد پوري

 

وقتي مترجم ها رمان مي نويسند

 

بابک تبرايي

وقتي مترجم ها رمان مي نويسند، چيزي به ادبيات اضافه مي کنند که اگر متافيزيک باور بودم بهش مي گفتم «روح»، ولي حالا براي فهم پذير ساختن و امکان ايجاد چارچوبي عقلاني براي درکش وراي کلمات گنگ و زيادي تاويل پذير مثل «حس» و «روح» بياييد سر کلمه «لحن» برايش توافق کنيم. مسلماً منظورم اين نيست که نويسندگاني که تجربه ترجمه نداشته اند آثار فاقد لحني دارند يا آنکه هر مترجمي که به هر دليل تصميم به نوشتن فيکشن گرفته اثر «لحن دار»ي توليد کرده، بلکه فکر مي کنم درک کليت نامرئي حاکم بر اثري که در حال خلق شدن است براي يک مترجم نه سهل الوصول تر، که اصلاً از سرچشمه هاي الهامش براي نوشتن باشد. دليلش هم ساده است؛ مترجم خوب کسي نيست که حتي يک حرف اضافه از متن اصلي از چشمش دور نماند يا مابه ازاي از پيش موجودي براي کلمه، جمله يا پاراگراف اصلي (هر کدام را که واحد ترجمه در نظر بگيريم) کشف کند يا حتي کلمه، ترکيب، اصطلاح يا عبارتي براي رساندن مفهوم ساختاري يا محتوايي زبان مبدأ در زبان مقصد ابداع کند؛ اينها همه از ملزومات کاري مترجمند، چه براي مترجم «خوب» و چه براي مترجم «بد». اگر غير از اين مي بود که همين تعداد موجود نرم افزارهاي ترجمه يا اين همه فارغ التحصيل زبان از موسسات و دانشگاه ها به کل بساط ترجمه حرفه يي را کساد مي کردند.

کوتاهش کنم؛ دست کم يکي از چند عاملي که براي «مترجم خوب» از واجبات است و بعضاً اصلاً به خاطر آن اثري را جهت ترجمه انتخاب مي کنند، «لحن» يک متن است. واقعاً نمي دانم در کتاب ها و کلاس هاي مختلف داستان نويسي تا چه حد به اين عنصر پرداخته مي شود، ولي شخصاً معتقدم «لحن» يکي از معيارهاي اصلي سنجش آثار خلاقه ادبي (شعر، داستان، رمان، نمايشنامه و فيلمنامه) مي تواند و بايد که باشد. «لحن» با ساختار، صدا، گرامر، يا نحوه اداي جملات توسط کاراکترها متفاوت است. لحن شايد نخ نامرئي تسبيحي باشد که خواننده در دست مي چرخاند، و ضرورتاً با ساختمان اثر (ساختار بيروني متشکل از ترتيب و تنظيم چينش عناصر داستاني) مترادف يا حتي موازي نيست. اگر کليت يک اثر را بتوان با ظرفي حاوي مايعي مقايسه کرد، جنس آن مايع (آب، نوشابه، يا…) محتوا، قالب کلي ظرف (پارچ، ليوان، يا…) فرم و قالب به خصوص ظرف (شکل بيروني و دروني ظرف) مي تواند ساختار باشد. در اين مثال تخفيف يافته اما کارا، لحن «مزه» مايع درون ظرف است که به نظرم بايد به همه عناصر ديگر «بيايد» (چند نفر را مي شناسيد که حاضر باشند توي يک آفتابه مسي توليد 1301 بازار مسگرهاي تهران آبجوي بدون الکل توبورگ بخورند؟) در ساده ترين حالت، لحن اثر را با چند صفت توضيح مي دهند و در اين يکي خواننده معمولي و منتقد حرفه يي تقريباً از واژه هاي يکساني استفاده مي کنند. نوستالژيک، کميک، غم بار، رخوت زده، عصيانگر، عقب افتاده و… از انواع اين صفاتند که نکته ديگري را هم نشان مي دهند؛ تلويح به فضاي ژنريک حاکم بر اثر. لحن اثر چيزي است مثل رسوب همه عناصر داستاني براي ساخت مزه کلي اثر. فرم، ساختار، شخصيت پردازي، ديالوگ ها، گرامر، قطع ها و علامت گذاري ها و ريتم از برسازنده هاي اصلي لحن هستند.

اين بحث مي تواند حسابي کشدار شود و موافق و مخالف هاي متکي به استدلال فراواني هم پيدا کند يا از قبل داشته باشد، و اين هدف اين «مرور کتاب» نيست. قصدم فقط آن بود که بگويم مترجم هاي خوب وقتي مي نويسند (از خاطرات محمد قاضي گرفته تا داستان هاي نسل جوان مترجمان امروز مانند احسان نوروزي و امير احمدي آريان) حضور يک لحن ممتاز و غليظ و پيش برنده و بنيادين در آثارشان شاخص است و اين لحن بعضاً نه فقط چکيده حسي اثر در پايان قرائت براي خواننده، که مولفه اصلي پيشبرد قصه هم مي شود.

دو قدم اين ور خط احمد پوري از نمونه هاي متين و غيرافراطي همين دسته آثار «لحن دار» است؛ رمان شديداً خوش خواني که گمان نکنم کسي خواندنش را شروع کند و تا پايان کنارش بگذارد، اثري که در عين داشتن ناهماهنگي هاي عجيب در ساخت کلي اش، جذابيت غيرقابل انکاري دارد که سواي عنصر مسلط فانتزي و داستان نسبتاً پرکشش-روايت شده اش، دلنشين بودن خود را تا حد زيادي مديون همين عامل قدرتمند لحن است (در ادامه مطلب منتظر رشته کردن صفاتي براي شرح اين لحن نباشيد، چون اين مقوله در ذات خودش تا حد زيادي فردي و سليقه يي است و کالبدشکافي اثر به قصد دستيابي به اين مقصود هم جايش اينجا نيست).

اما آن ناهماهنگي هاي عجيب، شکي نيست که فانتزي خروج از خط زمان، در هر شکل و محتوايي به خودي خود براي مخاطب جذاب است، چرا که سنگ بناي فانتزي اين است که شاهد پديده يي باشيم که در دنياي معمول امکان وجودش صفر است و اين آرزوي دست نيافتني احتمالاً روي بخشي از هيپوفيز مغزمان تاثير مي گذارد که موجد تخيل و تمناي محال مي شود. حالا ما با کاراکتري روبه رو هستيم که خودش دارد داستان فانتزي بزرگ زندگي اش (بازگشت به پنجاه سال قبل و ملاقات با شاعري بزرگ) را براي مان روايت مي کند و اين روايت گويي اول شخص طبيعتاً تاثير جادويي فانتزي حاکم بر داستان را تشديد مي کند. اما نکته عجيب اين است که لحن راوي اين قصه (و نه لحن کل اثر) کمي بيش از حد خشک و جدي است، طنز چنداني ندارد، نمي تواند از خودش فاصله بگيرد و يادش رفته که دارد اين داستان را براي شخص خاصي (خواننده نوعي) روايت مي کند. يک کاراکتر مشابه را مثال مي زنم؛ دکتر واتسن در داستان هاي شرلوک هلمز، راوي جدي و موقري است که البته همواره ناخودآگاه ضعف هايش هم براي ما آشکار مي شوند؛ دست و پاچلفتي و کمي هم بانمک بودن از مشخصه هاي کاراکتري اند که خودش هم مثل ماي خواننده حيران اتفاقات و مفتون نبوغ هلمز مي شود. البته کمتر پيش مي آيد که ما با واتسن همذات پنداري کنيم که اين هم مشخصه ژانر کاري کانن دويل است، در حالي که فانتزي اول شخص آقاي پوري به دلايل فراوان طيف پررنگي از همذات پنداري مخاطب را مي طلبد که در اينجا هم به نظرم مصالح لازم براي ساخت اين «حس» کمتر در رمان گنجانده شده اند. نمي دانم چرا در يک کتاب 226 صفحه يي تازه بايد در صفحه پنجاه اسم راوي را بفهميم و اين يکي را ديگر اصلاً نمي فهمم که چرا بايد ديالوگ هاي کاراکترها به صورت رسمي و نه محاوره ثبت شوند (کدام آدم نيست- در- جهاني اول بار اين حکم را داد؟) ما خيلي ک?م از خلقيات راوي مي دانيم و خلقيات باقي کاراکترها هم در دو، سه نمونه تيپيک شخصيتي خلاصه مي شود (که البته همه در جريان کنش و قصه و حکايت، شيوا رسانده مي شوند). در واقع همه چيز براي کاراکترها زيادي جدي و براي ما زيادي مفرح است. به اينها اضافه کنيد منطق پا در هواي فانتزي را که با وجود شروع تاثيرگذار رمان و خيز همگاني و منسجم کاراکترها و حوادث براي غلتاندن قصه در مسير پيش رويش، کماکان باورناپذير مي نمايد. مسلماً توقع نمي رود کسي هرگز باور کند که در شرايط فعلي علم به راستي مي توان در زمان به گذشته يا آينده سفر کرد، يا مثلاً مريخي ها وجود دارند، يا آنکه يک نفر ممکن است زندگي اش در روزي خاص متوقف شود و هر روز برايش مثلاً 17 آبان 1387 باشد. اما نحوه باور آوردن کاراکتر به اين قضاياي علمي- تخيلي بايد براي ما باورپذير باشد. به نظر نمي رسد صحبت هاي مرد روس، اينکه احمد يکي، دو بار پيشتر «دژوو» يا چيزي شبيه اين داشته و اينکه کلاً او آماده پذيرش هر چيز خارق عادتي هست، بستر لازم را حتي براي قبول نصفه و نيمه ماموريت عجيبش (رساندن نامه آيزايا برلين به آنا آخماتووا) فراهم کنند. ساده اش اينکه احمد خيلي زود راضي مي شود و کاشت هاي يک چهارم اول رمان ناکافي اند.

اتفاقاً روند متکي به تصادف داستان بر اين باورناپذيري دامن مي زند. آشنايي احمد با مرد روس، کاوياني آذري در لندن و بعدتر اقوام همين کاوياني در تبريز پنجاه سال قبل، ماجراي دايي همسر احمد و رابطه اش با کاوياني ها و برخورداري احمد از امکاناتي که به سهولت امکان رفتن به لندن و ملاقات با آيزايا برلين را به او مي دهند از جمله اين تصادف ها هستند که شايد اگر کميت و کيفيت شان نصف اين مقدار مي بود، قوت رئاليسم رمان را بيشتر مي کرد. مي پذيرم که ممکن است خيلي از اين تصادفات در زندگي واقعي ما امکان پذير باشند، ولي به هر حال زندگي با رمان فرق دارد و به قول عنوان فيلم درخشان زک هلم و مارک فورستر، «عجيب تر از فيکشن» است.

حالا که صحبت رابطه زندگي و رمان شد، اين نکته بيشتر سليقه يي را هم اضافه کنم که يکي از تکيه گاه هاي آقاي پوري در رمان شان بديهي فرض گرفتن آشنايي خواننده با تعدادي از کاراکترها و اتفاقات است؛ از خود احمد مدرس و مترجم شعر و آيزايا برلين و آنا آخماتووا گرفته تا حوادث تبريز پس از انقلاب سال هاي دورش. البته حجم اين پيش فرض ها خيلي هم زياد نيست، ولي اين هم قطعي است که هر چه بيشتر راجع به اين آدم ها و مقوله ها اطلاعات داشته باشيد، از رمان بيشتر کاسب خواهيد شد.

و اما نکته آخر. يکي از مهم ترين مولفه هاي برسازنده «لحن» ريتم داستان است، و اين شايد بزرگ ترين ضعف دو قدم اين ور خط باشد که داستان جذاب و پرکشمکش و خوش لحنش را هول و شتابزده و ترسو تمام مي کند. (اگر هنوز رمان را نخوانده ايد، لطفاً اين چند خط را نخوانده رها کنيد)؛ واقعيت آن است که تک خط اصلي قصه با فعل منفي به پايان نمي رسد؛ احمد دست به سفري مي زند، و سفرش هم موفقيت آميز از آب درمي آيد. اين ميان نه او تغييري مي کند و نه کاراکتر ديگري- شايد به جز تانيا. توقعات خواننده برآورده مي شود، اما درست به صاف و سرراست ترين شکل ممکن، بي آنکه از نيروي بالقوه عظيم توقع مخاطب استفاده يي بشود. نه اينکه حتماً بهتر مي بود اتفاقي مخالف انتظار ما مي افتاد، که برعکس؛ همين پايان بندي اما با پيچش هاي کوچک و بزرگ يا «بازي» با اوج هاي فرعي و اصلي نيمه دوم کتاب مي توانست ريتم منظم نيمه ابتدايي را خلاصه نکند به پاراگراف هايي که در قياس با صفحات قبل تر چند برابر مصالح داستاني در خود دارند. (قسمت لو دادن قصه تمام شد. از اينجايش را بخوان)؛ ريتم دو قدم اين ور خط براي من مثل سفرم از يوسف آباد تهران به کرج است؛ تا رسيدن به اتوبان شيخ فضل الله بايد از کلي کوچه پس کوچه و خيابان فرعي و اصلي و چراغ راهنمايي و دوربرگردان و ترافيک هاي کم و زياد عبور کنم، ولي وقتي به ابتداي جاده مي رسم ديگر راهي برايم نمي ماند جز تخته گاز راندن تا مقصد. حالا نمي دانم آيا به دليل ناآشنايي نويسنده با مختصات باکو و لنينگراد آن زمان بوده (چرا که علاقه گاهي بيش از حدش به ذکر جزئيات مکاني و زماني و خرده قصه هاي فضاساز را در بخش هاي تهران و لندن و تبريز فاش مي کند) يا صرفاً به دليلي قصد بر هر چه سريع تر تمام کردن رمانش داشته، اما اين برايم مسلم است که اگر اين رمان هفتاد، هشتاد صفحه ديگر (پر و پيمان از قصه و پيچ و خم و بازي با انتظار من خواننده) مي داشت، کتاب را که مي بستم احساس نمي کردم انگار صفحات آخرش مثل فيلم هاي خارجي که تلويزيون نشان مي دهد، تکه پاره شده اند.

راستش هر بار که به توصيه دوستان و منتقدان و نقدهاي مطبوعات داستان فارسي خوانده ام (که اعتراف مي کنم خيلي هم کم خوانده ام)، آخرش سرخورده شدم و به آن توصيه کننده ها (در دلم) و شخص خودم (با صداي بلند) بد و بيراه گفتم که چرا زماني را که مي شد به پوچ ترين شکل ممکن هدر داد، به سطح حتي پوچ تري تقليل داده ام. اما تجربه خواندن دو قدم اين ور خط برايم متفاوت بود و به رغم همه غرهايي که اينجا جوهري کردم، شيريني اين داستان جذاب و مزه رسوب کرده شراکت در تخيل زيباي نويسنده، هنوز هيپوفيزم را قلقلک مي دهد. به خاطر آن چهار ساعت هيجان انگيزي که بين يک تا پنج صبح شنبه 4 آبان به من فروختيد، از شما متشکرم، آقاي پوري،

 اعتماد 8 آبان 1387

 

 

 

 

ادبيات؛ «دو قدم اين ور خط» (نوشته «احمد پوري»)

 

هواي تازه*

 

لادن نيکنام

 

اگر پا را دو قدم، بله شايد فقط دو قدم آن طرف خط بگذاريد… نه، بد نيست اول بگويم خط چيست. خط همان خط معروف زمان است. رفت و آمد ميان زمان است. ميان پنجاه سال پيش تبريز و باکو و لنينگراد و امروز تهران و لندن. اگر بتوانيد خيال خود را پرواز دهيد، آنگاه با رمان دو قدم اين ور خط همراه شده ايد. کافي است همان دروغ دوست داشتني ابتداي داستان را که با جزئيات فراوان، احمد پوري به خوردتان مي دهد، باور کنيد و بپذيريد که ميان ابناي بشر هستند کساني که از ديروز جا مانده اند و تا فردا و فرداها مي مانند، سرکي مي کشند به کتابخانه ها، کتابفروشي ها، محافل فرهنگي و فکري و دغدغه ماندن و رساندن يک پيام را دارند. پيام نه به معناي متعارف بلکه گويي وارث تجربه فرهنگي بشري هستند و چه نيکو دريافته نويسنده که اين افراد لاجرم بايد به ذخيره فرهنگي متصل باشند، اگر نه مثلاً يک تاجر يا يک کاسب که نمي خواهد و اگر بخواهد، نمي تواند دو هزار سال عمر کند. اساساً پوري در همان ابتداي کار روي مساله عمر خط قرمز مي کشد. خط قرمز او مونتاژ زيبايي مي شود روي خط زمان که قطعي است و جزمي. در حقيقت اورلف نمادي است از يک اتفاقي که به شکل طبيعي رخ مي دهد. اتفاق به اين معنا که در ميان اهالي فرهنگ نوعي از انتقال تجربه صورت مي پذيرد هر بار به بهانه يي. فقط ترفند پوري اين بوده که آدمي به نام اورلف را نماينده اين جريان در نظر گرفته است. فردي که به احمد (راوي اول شخص رمان) در يک کتابفروشي نزديک شده و مي گويد نسخه کتابي که مي خواهد نزد اوست؛ اشعار آنا آخماتووا و بعد آرام آرام به او نزديک مي شود. احمد را با حرف هاي خود مي فريبد. حرف هايي در باب گذشته در ميان مي گذارد که براي راوي باورپذير نيست. اما رگ خواب راوي نزد اوست. گويي او چون خط زمان را درنورديده است، واجد قدرت خواندن افکار و آمال و آرزوهاي افرادي از قبيله خودش نيز هست. به همين دليل است که احمد مي خواهد، دقت کنيد. حتي انتخاب مي کند که اورلف را با تمام عجايب زيستي اش بپذيرد؛ حتي وقتي همسرش گيتي در مقابل اش مي ايستد او باز با کنش آگاهانه به حرف هاي اورلف گوش فرا مي دهد. در برابر همسرش کوتاه نمي آيد. با او بگومگو نمي کند، اما تضاد فکري که براي پيشبرد هسته روايي رمان لازم است، ميان زن و شوهر حفظ مي شود. گيتي نمايندگي عقل و خرد جمعي روزگار خويش به شمار مي آيد و احمد نمايندگي جنسي و عاطفي را به عهده دارد.* نام دفتر شعري از شاملو

 

اما ميان اورلف و احمد تضاد چنداني درنمي گيرد. شايد به طريقي آنها تکميل کننده همديگرند چنان که چند فصل آن سوتر اين ارتباط ميان عمه تانيا و احمد يا بوريس شکل مي گيرد. احمد پوري بي آنکه اشاره مستقيمي به مفهومي که در نظر داشته، کند، به خوبي نشان مي دهد که افراد با دغدغه هاي مشترک فرهنگي يکديگر را سرانجام پيدا مي کنند و با هم در يک راستا قرار مي گيرند شايد براي زماني کوتاه ولي طول اين جريان اهميتي ندارد. مهم کيفيت نهفته در ماهيت آن است. به هر تقدير وقتي احمد در خط زمان به حرکت درمي آيد، مخاطب مي تواند فکر کند که حالا قرار است شاهد يکي از دستگاه ها يا ماشين هاي زمان باشد با وسايل عجيب و غريب اما باز هوشمندي نويسنده است که به داد روايت مي رسد و اين حرکت از طريق يک قطار معمولي تهران- تبريز صورت مي گيرد و حتي زيباتر آنکه اورلف مي گويد رفت و آمد در خط زمان از طريق بخش فرو ريخته يک پل صورت مي گيرد. رمان براي کساني که هنر دريافت لايه هاي سينمايي اش را دارند، مفرح است و لذتبخش و از همه مهم تر اينکه احمد پوري به خوبي به اين نکته توجه داشته که حالا اگر به زمان داستاني وفادار نمي ماند اما به مکان هاي روايي وفادار باشد. جغرافياي تبريز، لنينگراد و تهران و لندن به خوبي از کار درآمده است. او چنان از جزئيات اين مکان ها، کدها و نشانه هاي مختلف را کنار هم مي چيند که شما حيرت کرده، از خود مي پرسيد يعني براي درآمدن فضاي تبريز نويسنده چقدر اطلاعات ريز را کنار هم قرار داده است و حتي فضاي باکو يا لنينگراد. رويکردي که در ميان نويسندگان جوان به سادگي ناديده گرفته مي شود همين دقت در فضاسازي ها است. آوردن جزئياتي که براي شما کافه يي را در تبريز پنجاه سال پيش باورپذير کند يا بازداشتگاه و زنداني را و کسي را که همه را در زندان مي خنداند، آنقدر خوب مي شناسيد که گويي خود در محفل اش نشسته ايد. اين همه مديون نگاه دقيق راوي اول شخص به اطراف خويش است و اما يک نکته را هم از ياد نبريم که در شخصيت پردازي اين راوي رعايت شده است. راوي اول شخصي که به پنجاه سال قبل سفر مي کند طبيعتاً عنصر غالب در وجودش حيرت است. او متحير فقط تماشا مي کند. سعي مي کند خود را با آنچه مي بيند، وفق دهد. کاري که در ابتدا به سادگي ميسر نيست اما هرچه جلوتر مي رود دو وجه در کاراکترش برجسته مي شود؛ يکي دقت در جزئيات تبريز و ديگري مهارت در دروغگويي. او چنان راحت و به زيبايي به تمام آدم هايي که با او در ارتباطند از خود و همسرش دروغ مي گويد که خودش هم حيرت مي کند. نمي داند اين مهارت را از کجا به دست آورده اما ما مي دانيم که او چنان شوق ديدار آنا آخماتووا را دارد که شايد حتي قادر به انجام کارهايي به جز دروغگويي هم باشد.

آخماتووا انگيزه و نيروي حرکت رمان است؛ زني که به گونه ديگر در يک نظام استبدادي زندگي مي کند و به نظر مي رسد به اجتماع خود بي تفاوت نيست اما راه خود را مي رود. شعر او در خدمت افکار و انديشه هاي خوبي نيست، و زني است که بيش از هر چيز به خويشتن وفادار است و علاقه وافر راوي به شخصيت آخماتووا و اشعارش باز هم در تضادي درخور با علاقه اش نسبت به گيتي قرار مي گيرد. اگر او زني مانند آخماتووا را ستايش مي کند چرا با زني که صد و هشتاد درجه با او متفاوت است زندگي مي کند؟ يعني اين نوع تضادها به برجسته شدن هسته هاي دراماتيک کار کمک مي کند و باز مهم تر آنکه پوري به خوبي رمان را فرصتي مي داند براي به نقد کشيدن يا حداقل به تصوير کشيدن بخشي از تاريخ معاصر ايران. او به حرکت هاي خوب توده در تبريز اشاره مي کند و قلع و قمع هاي حکومتي تهران. از قرباني شدن انسان هاي بي گناهي مي گويد که چگونه بازي مي خورند و هيچ ايده يي از انتخاب هاي خود ندارند. او در حقيقت به ما نشان مي دهد که چگونه هميشه فاصله يي ميان افراد فرهنگي و افراد عادي باقي مي ماند. حتي وقتي يکي از اين اهالي به هم نزديک مي شوند، باز فاصله باقي مي ماند. در صحنه کتک کاري راوي و حميد کاوياني با ايت کريم اين فاصله به خوبي رخ مي نمايد. هر چند راوي با او درگير مي شود اما در تمام لحظه ها مي داند چه مي کند و تا کجا مي خواهد پيش برود. مي داند که سرانجام او نگاه ديگري به پديده ها دارد و از جنس مقابله هايي از اين دست نيست. براي باور کردن آنچه بر سر احمد مي آيد، شما بايد بيش از اينها آماده باشيد. حکايت، حکايت عاشقي مردي است به يک پديده به نام «فرهنگ». او رساندن نامه آيزايا برلين به آنا آخماتووا را بهانه مي کند تا به ما بقبولاند که دغدغه اش انتقال احساسات و ذخيره هاي انساني است. يک نامه در ظاهر يک نامه است اما در حقيقت بيان کننده اهميتي است که در زماني نه چندان دور انسان ها به يکديگر مي دادند؛ اهميتي که هنوز شتاب زمانه آن را نبلعيده بود و فرصتي بود، خاکي بود براي کاشتن دانه هاي فرهنگي. شايد در آن زمان کمتر کسي نياز سفر به گذشته را احساس مي کرد. شايد آن وقت ها همه دغدغه شان رفتن به سوي آينده بود. کسي نمي داند. اما صداي سيمين دانشور در تمام لحظه هاي اين رمان با من بود، وقتي مي گفت؛ «اگر حرف تازه يي داريد کتابي بنويسيد.» و احمدپوري به زيبايي نشان داده که حرف هاي تازه زيادي دارد براي گفتن و اين تازه دو قدم آن سوتر از خط است. اگر چند قدم بيشتر جلو برود، چه اتفاقي در انتظار او و ماست؟

 

 

يادم نيست وقتي اولين ترجمه ام چاپ شد آيا همين احساس را داشتم يا نه. اما تجربه اولين رمان برايم جالب بوده است. در فاصله نزديك به دو هفته كه از انتشار ” دو قدم اين ور خط ” مي گذرد تلفن ها و پيام هاي زيادي از دوستان آشنا و نا آشنا داشتم . ازنوازش ها و تشويق ها كه بگذرم برايم اين بسيار شادي بخش بوده است كه تا اين جا خوانندگان رمان كه از تيپ هاي گوناگوني هستنند از يك ويژگي آن به اتفاق سخن گفته اند و آن كشش داستان بود كه در بيشتر موارد مجبورشان كرده كه يكنفس آن را به آخر برسانند. شايد همين بزرگترين اجري باشد كه نصيبم شده. من هميشه بر اين باور بوده ام كه رمان و داستان پيش از همه چيز بايد قصه بگويد و مشغول كننده باشد. خستگي كار و مشغله روزمره را از تن دربياورد و حداقل در ساعاتي كه آن را مي خوانيم مارا به دنياي بهتري ببرد. دست مثل دنيايي كه وقتي بچه بوديم با قصه هاي بزرگتر ها در كنار بالينمان گام در آن مي گذاشتيم.

حال اگر حتي براي عده اي هم چنين بوده باشد  من به آن باده سكرآور دست يافته ام.

رماني كه نزديك به يك سال منتظر اجازه اش از طرف ارشاد بودم ظاهرا آماده چاپ است و جلد بالا را دارد. نوشته زير در پشت رمان آمده است:

اين همه درباره ي سال و زمان حساسيت نشان ندهيد. شما كه در كار شعر و شاعري هستيد نبايد زياد سخت بگيريد. زمان مگر چيست؟ خطي قراردادي كه يك طرفش گذشته است و آنقدر مي رود و مي رود تا به تاريكي برسد. طرف ديگرش هم آينده است كه باز دو سه قدم جلوتر ميرسد به تاريكي. خب همه اينجوري راضي شده ايم و داريم زندگي مان را ميكنيم. بعضي وقتها ميبيني يكي از ما از اين خط ها خارج مي شويم. پايمان سر ميخورد به اينور خط كه مي شود گذشته ، يا يك قدم آن طرف خط به آينده مي رويم….

  خنده دار است ،اين سر دنيا باشي و دسترسي راحت به اختراع گراهام بل نداشته باشي و مجبور شوي براي يك تلفن در اين سرماي وحشتناك بروي بيرون سر خيابان، و از كيوسك تلفن استفاده كني. بگردي دنبال سكه براي تلفن و بزور سه چهار تا از گوشه جيبهايت پيدا كني ، كورمال كورمال از راه پله هاي باريك و نمور و سنگفرش اين ساختمان دويست ساله در ادينبرا پايين روي و كنار كيوسك تلفن قرمز رنگي كه زني حدودسي و هفت هشت ساله با موهاي وزوزي نا مرتب در آن تو دارد سكه مي اندازد و الو الو مي كند و دوباره قطع مي كند و سكه مي اندازد بايستي و بروي تو نخ ساختمان روبه رويي كه در هره پنجره آن كاج يادگار كريسمس دو هفته پيش با چراغهاي ريز درون شاخه ها هنوز پابرجاست و پرچم اسكاتلند كه وسط آن مقواي سفيدي كه روي آن  سال 1990 نوشته شده.

 

يك مشت سكه دست زن است. اگر قرار باشد از همه آن ها استفاده كند بايد تا صبح اين جا بايستم. كنار دستگاه تلفن روي كتاب كلفت زردرنگ ليوان نيمه پري است كه زن گاه گاه آن را به لب نزديك مي كند و جرعه اي كوتاه سر مي كشد. آرام مي زنم روي شيشه . زن نگاهم مي كند لاي در كيوسك را باز مي كند. بلافاصله دو سه سكه كف دستم را نشانش مي دهم و مي گويم:” خيلي غذر مي خواهم من فقط يك تلفن كوتاه دارم. اگر اجازه دهيد زنگي بزنم بعد شما مي توانيد دوباره استفاده كنيد. نگاه مات و غمزدهاي مي كند و مي گويد:” جنده پيداش نيس!” مي گويم”بله؟”

  • - مادرمو ميگم نمي دونم كدوم گوريه.

 

مانده ام چه بگويم گمانم مست است اما لحن و قيافه اش غمي سنگين با خود دارد.

 

  - خواهرم هم نيس. مگي كثافت هم نيس. همه مرده اند يك نفر نيس با ها ش دو كلمه حرف بزنم.

مي گويم:” شما اجازه بدين من اين زنگو بزنم بعد مي تونيم راجع بهش حرف بزنيم.

 

مي آيد بيرون و من بلافاصله مي روم تو شماره مي گيرم و به محض اين كه صداي ابراهيم را از  آن طرف سيم مي شنوم سكه را مي آندازم. در دو سه كلمه با عجله مي گويم كه برنامه فردا به خاطر كلاس فوق العاده اي كه در دانشگاه برايمان گذاشته اند منتفي است. زن همچنان بي اعتنا به مكالمه من دارد صحبت مي كند

 

  • - مثلا كه امروز روز تولدمه يك نفر نيس بهم بگه تولدت مبارك.

گوشي را مي گذارم و مي گويم :” تولدت مبارك”

 

يك لحظه چهره اش مي شكفد.:” ممنون جيگر!” ليوان دستش را به طرفم دراز مي كند:”بخور!”

 

دستش را رد نمي كنم جرعه كوچكي را مي ريزم به دهان و تشكر مي كنم. مي گويد:” كيك تولد گرفته ام مي آيي با هم جشن بگيريم؟”

  • - كجا؟
  • - خونه من. همين ساختمون بغليه.

چطور بگويم فردا بايد پروژه تحويل دهم و امشب بايد تا صبح رويش كاركنم؟ نمي گويم و دارم از پله هاي راهرو ساختمانشان  بالا مي روم. كليد را مي اندازد به در و اولين چيزي كه از لاي در نيمه باز مي بينم  اتاق نيمه تاريكي است با ميزي گرد در وسط و دو مبل غول پيكر دور آن. اتاق گرم است . يكي از چراغ هاي ايستاده را كه گوشه اتاق است روشن مي كند . ديد من بهتر مي شود. رو بروي من راهرو باريكي است كه انتهاي آن اتاقي ديگراست با تختي كه روي آن دختر سه چهار ساله اي گرم خواب است.

  • - دخترم كتي است. اونم بيدار نموند بهم تبريك بگه.
  • - شوهرت كجاست؟
  • - چه ميدونم. يك جهنم دره اي تو بغل يه جنده.
  • - جدا شده ايد؟
  • - از اولش هم جدا بوديم. هيچوقت نرفتيم عقد كنيم. آقا هروخ فيلش ياد هندوستان مي كنه سري مي زنه تلكه ام مي كنه. اگه چيزي نداشتم يه فصل كتكم مي زنه و گورشو گم مي كنه.
  • - چرا شكايت نمي كني؟
  • - گفته اگه به پليس چيزي بگم منو مي كشه.
  • - تو هم باور كردي؟
  • - مي كشه. اين حرومزاده رو خوب مي شناسم. بيرحم تر ازاون تو دنيا هيشكي رو نديدم.

كيك را از يخچال مي آورد مي گذارد روي ميز. شمع روشن مي كند. از من مي خواهد در باره خودم حرف بزنم. ايران را نمي شناسد. اما ميدل ايست را كه مي شنود به سرعت مي گويد:” پس تو عربي.” مي گويم نيستم و توضيح مي دهم اما گوش به حرفم نمي دهد.

  • - دوست پسرم تو كالج عرب بود. مال عربستان سعودي. اون هم حرومزاده بود. قول داد منو مي بره كشورش و باهام ازدواج مي كنه. برام قصر درس مي كنه. مي گفت باباش چاه نفت داره. يه روز ديدم خونوادش اومدن اينجا. زنش هم با اونا بود. خيلي عصباني شدم ولي گفت كه مي تونه منو هم بگيره با هم زندگي كنيم. گفتم يا بايد اونو داشته باشه يا منو. گفت پس مي رم طلاقش مي دم مي آم تو رو مي برم. رفت و پشت سرش رو هم نيگا نكرد.
  • -

مي گويد من فرشته اي بودم كه در اين شب خيلي مخصوص آمدم تولدش را با او جشن بگيرم. باور نمي كند پس از خوردن كيك و ليواني شراب مي خواهم بروم.  مي گويد:” تولد تازه شروع شده. مي خواهم باهم برقصيم .”

 

در باره درس و پروژه ام مي گويم. اصلا گوش نمي كند دستانش را دور گردنم حلقه كرده است . بوي تند الكل نفسم را پس مي زند . خودش را محكم چسبانده به من و مي گويد :” با يك تانگوي ملايم چطوري؟”

 

  • - گفتم كه بايد بروم.
  • - مزخرف نگو ديگه عيش منو خراب نكن يك شب كه هزار شب نميشه بمون ديگه.
  • -

       وقتي مي بيند دست بردم پالتويم را از جا رختي بردارم با ناباوري مي گويد:” جدي جدي مي خواهي بروي؟” مي گويم :”‌آره خيلي متاسفم. باور كن خيلي كار دارم. بازهم تولدت رو تبريك مي گم.

سكوت كرده است و با ناباوري و خشم نگاهم مي كند. در را باز مي كنم و مي روم بيرون. بر مي گردم نگاهش مي كنم از لاي در بهت زده چشم دوخته است به من. به سرعت پا مي گذارم به پله ها و مي روم پايين. در پا گرد طبقه پايين قبل از اين كه صداي بسته شدن در را بشنوم چيزي مثل سكسكه به گوشم مي خورد. سكسكه يا گريه؟

 

                                                                       پايان

 

پيشنهاد دوست عزيزي بود كه دو سه شعر از مجموعه ” هوا را از من بگير، خنده ات را نه” را با متن انگليسي آن ها كه شعر ها از روي آن برگردانه شده در وبلاگم درج كنم به اميد پيشنهاد ها و نظرها. بد نيست مي شود هر از چند گاهي اين كار را كرد و نظر عزيزان راشنيد. دست به نقداين هم يك  شعر از پابلو نرودا از مجموعه اي كه نام بردم و متن انگليسي آن .

 

 باد در جزيره

 

باد اسب است:

گوش كن چگونه مي تازد

از ميان دريا، ميان آسمان.

 

مي خواهد مرا با خود ببرد: گوش كن

چگونه دنيا را به زير سم دارد

براي بردن من.

 

مرا در ميان بازوانت پنهان كن

تنها يك امشب،

آنگاه كه باران

دهان هاي بيشمارش را

بر سينه دريا و زمين مي شكند

 

گوش كن چگونه باد

چهار نعل مي تازد

براي بردن من.

 

با پيشاني ات بر پيشاني ام

دهانت بر دهانم

تن مان گره خورده

به عشقي كه ما را سر مي كشد

بگذار باد بگذرد

و مرا با خود نبرد.

 

بگذار باد بگذرد

با تاجي از كف دريا،

بگذار مرا بخواند و مرا بجويد

زماني كه آرام آرام فرو مي روم

در چشمان درشت تو ،

و تنها يك امشب

در آن ها آرام مي گيرم عشق من.

 

WIND ON THE ISLAND

 :The wind is a horse

hear how he runs

through the sea, through the sky

 

He wants to take me : Listen

how he roves the world

.to take me far away

 

Hide me in your arms

,just for this night

while the rain breaks against sea and earth

.its innumerable mouth 

,With your brow on my brow

,with your mouth on my mouth

our bodies tied

,to the love that consumes us

let the wind pass

.and not take me away

 

Let the wind rush

.crowned with foam

let it call to me and seek me

galloping in the shadow

while I, sunk

beneath your big eyes

just for this night

.shall rest, my love

 

 

نزار قباني شاعر بزرگ سوري يك تنه در برابر سنت ها و ستم هاي جامعه مردسالار ايستاد و وظيفه دفاع از عشق زميني به زن و رها كردن او از قفس صاحبان حرمسرا را به عهده گرفت . ساليان درازي طول كشيد تا سر انجام دست شلاق كوبان بر پيكر شعر او خسته و تيغ خنجرشان كند شد و شعر او سرانجام پيروزتر از پيش قد بر افراخت و شاهد بازاري شد.

نزار در 1923 در دمشق به دنيا آمد و در 1998 در لندن از دنيا رفت.

بر گردان بخش هايي از يكي از اشعار بلندش به نام ” نا كجا آباد ” را از مجموعه شعر هاي عشق و تبعيد را پيشكش مي كنم.

 

1

مي خواهم عاشق شوم…

تا شايد دنيارا به پرتقالي بدل كنم

و خورشيد را

به فانوسي از برنز…

 

مي خواهم عاشق شوم…

تا پايان بخشم

پليس ها را…مرزها را…پرچم ها را

زبان ها را…رنگ ها را… نژادهارا.

 

آرزو دارم، دلبندم، بتوانم دنيارا

يك روز، تنها يك روزدر دست داشته باشم

تاشايد بتوانم بنيان گذ ارم

جمهوري احساس را.

 

2

مي خواهم عاشق شوم…

تا ، عزيزم ، دنيارا دگرگون كنم…

بعد پنجم به آن ببخشم…

و زنان را بدل كنم به باغ نعناع…

مي خواهم ملودي درختان…بارانها …و ماه ها را بسازم.

3

 

مي خواهم عاشق شوم…عزيزم

تا عاشقان را شايد از قفس ها

و پستان هارا از تيغ خنجر فئودال ها رها سازم.

                                 ………………………………………..

 

Read the rest of this entry »

يانيس ريتسوس شاعر يوناني بود. هيجده سال پيش در 81 سالگي مرد. يكي از پديده هاي غريب ادبيات قرن بيستم بود. شاعري كه با شعر نفس مي كشيد. بيش از 80 مجموعه شعر براي جهان به ارث گذاشت.ريتسوس مبارز بود. سال ها در بند و تبعيد بسر برد. از همه چيز و از همه كس در اشعارش سخن گفت. ذهن حيرت آور او در برخورد با آدم ها و اشيا پيرامونش بلافاصله بدون اعتنا به چهار چوب هايي كه بنام واقعيت برايشان ساخته شده پارا فراتر از واقعيت ظاهري مي گذاشت و در سرزميني بدون مرز اما پر از روشنايي و عشق روياهاي مي ساخت كه فقط در خواب هاي مامي توانند به وجود آيند. او شعر كوتاه، بلند، قصيده وار، غزل گونه، منثور، عاميانه، فاخر سرود بي آن كه حتي لحظه اي نگران  قوانين و قيد و بندها و همه پسندي هاي رايج شود. ريتسوس روياهاي ما را به صورت شعر آورد. باهم چند شعر اورا كه از مجموعه” همه چيز رازست” به ترجمه خودم از انتشارات نشر چشمه بخوانيم.

 

 

ارتباط

 

گفت:” لنگر”. نه براي توقف،

نه براي انداختنش به دريا.

لنگر را به اتاقش برد، آويزانش كرد از سقف

چون چلچراغي.

آرميده در بستر، شب هنگام، چشم دوخت

به لنگر آويزان از ميانه سقف،

كه زنجير آن راست بالا رفته، در آن دور دست ها

در سطح بي جنبش آب، به كشتي كوچكي چسبيده،

چراغ هاي كشتي خاموش،بر عرشه آن

نوازنده اي تهي دست،

ويلن را از جعبه بيرون آورد و نواخت.

و او با لبخندي غرق در نوايي شد

كه پرده

        پرده

پايين مي امد

از ميان ماه و آب.

 

                                            &&&&&&&&&&

 

تسليم

 

زن پنجره را گشود.

باد باهجومي، مو هايش را

چون دو پرنده،

بر شانه اش نشاند. پنجره را بست.

دو پرنده بر روي ميز بودند،

خيره در او .

سرش را پايين آورد،

در ميانشان جا داد و آرام گريست.

 

                                           &&&&&&&&&&

 

عزيمت

 

مرد در انتهاي خيابان گم شد.

ماه بالا بود.

پرنده اي لاي درختان صيحه كشيد.

داستاني معمولي و ساده.

كسي توجهي نكرد.

ميان دو تير چراغ برق در خيابان،

لكه بزرگي از خون.

                                  

 دو صندلي كنار من خالي است و هواپيما تقريبا پرشده. بيشتر از 5 دقيقه تا پرواز نمانده است. كاش اين دو صندلي خالي بمانند تا اين فاصله 6ساعتي را تا لندن پايي دراز كنم و حسابي استراحت كنم. كمربندم را بسته ام و دست كه مي كنم از سبد توري پشت صندلي جلويي مجله اي را بيرون بكشم ، متوجه مهماندارمي شوم كه صندلي مرا به پير مردي لاغر اندام نشان ميدهد. بعد رو مي كند به من و به انگليس مي گويد ” شما سر جاي خودتان نشسته ايد.؟” نگاهي به كارت پروازم مي كنم.” نه مثل اين كه شماره  صندلي من 3 است .” بلند مي شوم سر جاي خودم بنيشنم كه پيرمرد مي گويد” شما همان جا تشريف داشته باشيد. من بغل پنجره نمي نشينم خانم هم بايد كنار راهرو باشد. “  تازه متوجه خانمش مي شوم. زني چاق كه صورت گوشتي و گردش در محاصره روسري گلدارش قرار گرفته . دارد عرق مي ريزد و بي تاب به نظر مي رسد. دو كيسه پلاستيكي بزرگ دستش است و پيرمرد هم يك چمدان كوچك در دست دارد و يك كيف كه كم مانده از شدت فشار وسايل درون جر بخورد از شانه اش آويزان است. مهماندار كمگ مي كند تا وسايلشان را به محفظه بالاي سرمان بگذارند و آن هارا با عجله روي صندلي هايشان مي نشاند و اشاره مي كند كه كمر بند هايشان را ببندند و به سرعت مي رود تا همراه مهماندار ديگر رو به مسافرين بايستد و نكات ايمني را كه از بلندگو پخش مي شود نمايش دهد.زن نجوا گونه يكريز حرف مي زند و من ناخواسته متوجه مي شوم كه گويا مجبورشده اند به خاطر داشتن اضافه بار  بخشي از وسايلشان را بدهند به فاميل كه براي بدرقه آمده اند. زن عصباني است.:” سبزي خشك ها ترشي ها ماندند آن جا. بسكه تو عجله مي كني و مي ترسي. ما شا الله تو اين جور وقتها گوشت هم كه نمي شنود. چقد بهت گفتم كيسه بزرگ را نگهدار  اين كيسه آبي را بده ببرند. اصلاگوش نكردي.”  تكان آرام هواپيما خبر از آمادگي براي حركت مي دهد زن حرفش را قطع مي كند سرش را به پشتي صندلي تكيه مي دهد چشمانش را مي بندد و زير لب دعا مي خواند. مرد قلاب كمر بندش را سفت تر مي كند و سعي مي كند خود را خونسرد نشان دهد. اما اضطراب از چهره اش مي ريزد . سرعت هواپيما بيشتر مي شود صداي زوزه موتور داخل سالن را پر كرده. يكباره صدا كمتر مي شود زير پاي هواپيماخالي مي شود به يك طرف خم مي شود و زمين زير پايش كج مي شود و كوچكتر و بازهم كوچكتر.مرد رو مي كند به من كه دارم زمين را نگاه مي كنم. “من اصلا نمي توانم از پنجره بيرون راتماشا كنم حالم به هم مي خورد” بدون اين كه جوابي از من بگيرد مثل زنش سر را به پشتي تكيه مي دهد و چشمانش را مي بندد.

 

صداي دلينگ كوتاهي مي آيد و چراغهاي قرمز روي علامت كمربند هارا ببنديد خاموش مي شود. پير مرد چشمش را باز مي كند و با ذوقي كودكانه مي گويد. ” خوب به سلامت افتاد تو خط خودش.” و اشاره مي كند به چراغ كمربند كه خاموش است.

خلبان دارد در باره پرواز صحبت مي كند و صداي مرد با حرف هاي او كه به انگليس صحبت مي كند، قاطي شده است. ديشب از اصفهان آمديم تهران خانه دخترم…تا ارتفاع سه هزار پايي…ويزا ي يك ساله دادند چون بار اولمان نيست…مدت پرواز پنج ساعت و… به دختر كوچكم ويزاندادند… درجه حرارت 35 درجه سانتيگراد زير صفر… 19 سالش است چون مجرد است مي ترسند برود و آن جا پناهنده شود…هواي لندن هم اكنون… ما هميشه با بريتيش اير ويز مي رويم …سفر خوشي را برايتان آرزو مي كنم.

 

معاون اداره كل دارايي اصفهان بوده است  يك سال قبل از انقلاب بازنشسته شده است. پسرش را كه ديپلم گرفته و خدمب هم كرده است 6 سال پيش براي تحصيل به انگلستان فرستاده است.” مهندس راه و ساختمان است” از همان اول در منچستر بوده درسش را هم همان جا خوانده است.

سر زن به يك طرف خم شده و ابروهايش را جمع كرده و به خواب رفته است.

” براي من هميشه درس قبل از همه چيز است.گفتم يا بايد درس بخواني يا برگردي . خرج سال اولش را خودم دادم بعد ماشاء الله خودش از پس خرجش در آمد. نه اين كه نمي توانستم پول بفرستم خودم عمدا اين كار را كردم كه زندگي ياد بگيرد.مرد شود.”

 

در اين نزديك شش ساعت مرد حتي پلك رو پلك نگذاشت . در خانه اي قديمي و سنتي نزديك ميدان امام متولدشد و به مدرسه رفت و هميشه شاگرد اول شد و درست پس از ديپلم كه آن زمان كمتر كسي مي توانست به آن دست پيدا كند استخدام شد و بلافاصله ازدواج كرد و زنش برايش اول دو دختر بعد همين پسرش كه الان مي رود به ديدارش و آخر سر هم يك دختر به دنيا آورد. زمان شاه از دست شاه جايزه گرفت .اين يكي را بدون اين كه بداند چرا يواش تر مي گويد. با وجود اين كه از آخوند جماعت خوشش نمي آيد اما قاطي سياست نشده است و…

 

هواپيما از وقتي كه ارتفاع كم مي كند تا زماني كه چرخ هايش با تكاني روي آسفالت باند مي نشينند پيرمرد چشمانش را بسته و چيزي نمي گويد اما به محض اينكه پس از نشستي با سرعت روي باند پيش مي رود مرد بقيه حرف هايش را از سر مي گيرد و معتقد است كه خلبان هاي انگليس بهترين هستند در دنيا.

 

بايد در لندن هواپيما عوض كنند و به منچستر بروند. اما براي بازرسي گذرنامه توي صف ايستاده اند. من تا اين جا كمكشان كرده ام و الان هم پشت سرشان ايستاده ام. يكي از باجه ها خالي مي شود و مامور صف به اين دو اشاره مي كند كه بروند جلو . صداي افسر مهاجرت را كه زني است سياه پوست مي شنوم كه علت مسافرتشان را مي پرسد. مرد با دوسه كلمه مي خواهد جواب دهد ” ماي سان بهروز عالياري .منچستر.”  افسر دوباره سئوال را تكرار مي كند. .و اوهم باز همان جواب را مي دهد. افسر سوال را عوض مي كند ” چقدر مي خواهيد بمانيد؟” و او جواب مي دهد ” منچستر . بهروز عالياري” افسر كلافه است و مدام صفحات گذرنامه را ورق مي زند. من طوري كه بشنود ميگويم كه مي توانم ترجمه كنم. چهره افسر باز مي شود و از من مي خواهد نزدك تر بروم. سوال و جواب ها شروع مي شود. و ظاهراخوب پيش مي رود .” بپرسيد پسرشان چه كاره است. ” جواب را مي دانم اما براي اين كه افسر شك نكند از مرد مي پرسم. كمي من و من مي كند و مي گويد” مغازه پيتزا فروشي دارد.” افسر آدرس مي خواهد و مرد با دستاني كه آشكارا مي لرزند از كيسه پلاستيكي چند صفحه كاغذ در مي آورد و دنبال برگه اي مي گردد.افسر با اشاره مي گويد كه لازم نيست و ازمن مي خواهد به آن ها بگويم كه باوجود ويزاي يك ساله نبايد بيشتر از شش ماه بمانند. گويا پيرمرد اين را مي داند مدام سر تكان مي دهد و مي گويد: يس.يس.” افسر مهري به پاسپورتشان مي زند و اشاره مي كند كه بروند. پير مرد دست و پاچه است مي آيد طرف من و دست مي اندازد گردنم و بامن روبوسي مي كند و خداحافظ مي گويد . گره كراواتش شل شده و به سويي خم شده است .

موهاي سفيد و تنكش پريشان است و صورتش خسته و پريشان تر از موهايش.

 

                                            +++++++++++++

 

 

                                                      بندر عباس  تابستان 63

ممد سراسيمه وارد دفترم مي شود و بي اعتنا به مسافري كه دارد از من توصيحاتي در باره اتاقش مي پرسد بريده بريده و نفس زنان مي گويد :

  • - مسيو مست كرده داره پشت بام نعره مي زنه.
  • - - مسيو؟
  • - آره يه دفعه هم دو ماه پيش مست كرد و همه جا رو ريخت به هم. شيشه شكست…

مشتري را كه هاج و واج دارد به حرف هايمان گوش مي دهد روانه اش مي كنم و به ممد مي گويم بنيشند دفتر تا من ببينم چه كار مي توانم بكنم.

 

از صاحب مسافرخانه كه در اين گرماي تابستان مرا دست تنها گذاشته است اين جاو الان دارد در باغ هاي شهر مادري اش مرند حال مي كند پرسيده بودم:

  • - اين بابا به نظر آدم حسابي مي آيد ظاهرا وضع ماليش هم بد نيست چرا نمي رود هتل بماند؟
  • - هيچ هتلي راهش نمي دهند.
  • - چرا.
  • - شب ها جايش را خيس مي كند.
  • - چكار مي كند؟
  • - خيس. شب ها تو جاش مي شاشد. هر شب. بدون استثنا.
  • - چرا؟
  • - چرا چي؟ خوب مريض است ديگر. خودش مي گويد براي معالجه تا انگليس هم رفته اما فايده اي نداشته.
  • - آدم بامعلومات و با شخصيتي است. انگليسي خوبي هم بلد است . آن روز با يك هندي كه آمده بود دنبال اتاق صحبت كرد. من شاخ درآوردم. او هم از انگليسي من تعجب كرده بود همه اش مي خواست بداند كجا ياد گرفته امش. گفتم توي همين هتل ها و مسافرخانه ها خنده اي كرد و گفت نه اين انگليسي مسافرخانه اي نيست ولي به هرحال ربطي به من ندارد.
  • - خيالت راحت باشد آدم قرص و درستي است فضول هم نيست. احتمالا حدس زده كه اين كار اصلي تو نيست.

 

صداي نعره و فحش هايش را از اين جا ميشنوم. دارد به زبان ارمني فحش مي دهد. اين كلمات را در تبريز از يك همكلاسي ارمني شنيده بودم.

 

از ممد پرسيده بودم:

  • - چطور شد آقاي صراف با آن همه وسواس به او اتاق داده.
  • - يك تشك مخصوص با روكش نايلون بهش داده و گفته كه هر روز بايد ملافه هايش را خودش بشويد.مسيو ماهي دو سه روز مي ايد براي ترخيص كالا هردفعه هم ملافه هاي خودش را مي آورد.
  • - خبر نداري چرا اين جوري شده ؟
  • - به اكبر نقاش گفته كه زنش و دو تابچه اش در تصادف مردند او بعد از شنيدن خبر دو روز بيهوش بود و بعد از آن اين جوري شد.

 

بالاي پله ها در آستانه در كوچك پشت بام ايستاده ام و او را مي بينم كه دارد باصداي بلند رو به خيابان فحش مي دهد.صدايش مي زنم بر مي گردد.و باخشم نگاهم مي كند:

  • - هان چيه ؟ آمدي منو بدي دست پاسدار؟ اگر يك نفر از اون ها اين جا پيداشو بشه. اول خود تو رو لو مي دم مي گم بريد ببينيد چرا فرار كرده آمده اين جا بعد هم خودم رو از اين بالا مي اندازم پايين.

 

يك لحظه احساس مي كنم يكي از اين پليس هاي فيلم هاي امريكايي هستم كه آمده بالاي پشت بام و مي خواهد با آرامش  و روانشناسانه يك نفر را كه مي خواهد خودكشي كند نجات دهد . خنده ام مي گيرد:

  • - مسيو جان آمدم بگويم كه هرچه خوردي نوش جانت فقط كمتر سرو صدا كن كه مسافرها متوجه نشوند.
  • - متوجه بشوند، به تخمم.مي خوان چيكار كنن پاسدار بيارن ؟ كميته خبر كنن؟ بگو بكنن. همين الان.

 

به او نزديكتر مي شوم . احساس خطر مي كند اول عقب عقب مي رود و بعد يكمرتبه حمله ميكند. تا بيايم بفهمم چه شده آكبر نقاش را كه متوجه حضورش نشده بودم مي بينم كه محكم سر و گردنش را ميان بازو هايش گرفته و فشار مي دهد.مسيو خرخركنان فحش مي دهد و من با دبه اي كه زير منبع آب است آب مي آورم و مي پاشم به صورت مسيو . آكبر رهايش مي كند مسيو ولو مي شود. آكبر دبه را گرفته و پشت سر هم آب مي ريزد به صورت و گردنش. مسيو آرام شده است. به پشت دراز كشيده و گوسفند وار ما دو تارا نگاه مي كند. يكباره بغضش مي تركد. اكبر دست مرا مي گيرد و مي گويد:

  • - بريم. بذار يه كم اين جا بماند بعد حالش بهتر مي شود مي آيد پايين.
  • - نكنه خودشو از اين بالا بندازه پايين؟

 

اكبر مي خندد:

- نه بابا مست كرده ديوانه كه نشده.

                              ******************************

a

Blog Stats

  • 8,596 hits

 

نوامبر 2008
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930